تبليغاتX
دلخوش یک رویا


دلخوش یک رویا

شعرهای خاکستری



روزی مردجوانی نزدشری راماکریشنا رفت وگفت می خواهم خداراهمین الان ببینم .کریشناگفت:قبل ازآنکه خداراببینی بایدبه رودخانه گنگ بروی وخودت راشستشوبدهی.اوآن مردرابه کناررودگنگ بردوگفت :بسیارخوب حالابروتوی آب.هنگامی که جوان فرورفت کریشنااورابه زیرآب نگه داشت .عکس العمل فوری آن مرداین بودکه برای به دست آوردن هوامبارزه کند.وقتی کریشنامتوجه شدکه آن شخص دیگربیشترازآن نمی توانددرزیرآب بماندبه اواجازه داداززیرآب خارج شود.درحالی که آن مردجوان کناررودخانه بریده بریده نفس می کشیدشری کریشناازاوپرسید:وقتی درزیرآب بودی به چه فکرمی کردی ؟آیابه فکرپول ؛زن؛یابچه یااسم ومقام وحرفه خودبودی ؟مردگفت :نه به تنهاچیزی که فکرمی کردم هوابود.کریشناگفت:درست است حالاهروقت قادربودی به خداهم به همان طریق فکرکنی فوری اوراخواهی دید!!!

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط مریم| |

اینک تورفته ای ونمی دانم

آیاکدام هلهله ات شادمی کند؟

آیاکدام عاشق صادق

نام توراشبانه

درکوچه های شب زده

             فریادمی کند ..................                              

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط مریم| |

باورکن اعتماد؛

ازقلب های کال

بار رحیل بسته ؛

ومهربانی مارا؛

خشم وتنفر افزون؛

ازیادبرده است

باورنمی کنی؟

که حس پاک عاطفه درسینه مرده است!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط مریم| |

می بندم این دوچشم پرآتش را

تاننگرددرون دوچشمانش

تاداغ وپرتپش نشودقلبم

ازشعله نگاه پریشانش

می بندم این دوچشم پرآتش را

تابگذرم زوادی رسوایی

تاقلب خاموشم نکشدفریاد

رومی کنم به خلوت وتنهایی.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط مریم| |

کدامیک از درختانی که زیر سایه شان با هم قدم زدیم، قسم بخورند
تا تو صداقت نگاهم و پاکی عشقم را باور کنی؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط مریم| |

لالالالانخواب دنیاخسیسه

واسه کم آدمی خوب می نویسه

یکی لباش توخواب هم غرق خنده ست

یکی چشاش توخواب هم خیس خیس!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط مریم| |

درهای بهشت ودوزخ به هم چسبیده اندشیطان فقط ازدردوزخ می تواندبگذردوفرشته فقط ازدربهشت .اماآدم ازهردرکه دلش بخواهدمی تواندواردشود.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط مریم| |

دل هیچ کس مثل من غربت اینجارونداره

دیگه حرفای علاقه همه مردن تودلم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط مریم| |

دیشب دلموگذاشتم تویه کاسه پشت پنجره....دلم زیربارون سردش بودمی لرزید؛خیس شده بودولی گذاشتم زیربارون بمونه ؛گفتم بذارتلنگرای بارون بخوره به درودیواردلم شایددلم به خودش بیاد؛کاش همه مون واسه چنددقیقه ام که شده دلامون وزیربارون می ذاشتیم شایداینطوری همه سیاهی هاشوسته می شدودیگه هیچ دل سیاهی روی زمین پیدانمی شد؛کاش می شددلامون رنگ بارون ومی گرفت ؛کاش دلامون می تونست رنگین کمون بعدازبارون وبفهمه!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط مریم| |

امشب آسمون داره به جای چشمای من می باره.امشب فقط یه لحظه به آسمون نگاه کردم اونم ازغصه ای که توی چشمام بودشروع کردبه باریدن خداروشکرکه هنوزازدلم خبرنداره . می دونیدمن عاشق بارونم .وقتی بارون می باره دلم می خوادساعتهازیربارون راه برم یاازپشت پنجره بارون وتماشاکنم.صدای بارون بهم آرامش می ده .شنیدم می گن اگه زیربارون دعاکنی دعات برآورده می شه اگه رفتین زیربارون واسه ماهم دعاکنید

ميدوني لذت زير بارون بودن چيه؟اينه که کسي اشکهات رو نمي بينه!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط مریم| |

وقتی تونیستی؛

خورشیدتابناک؛

شایددگردرخشش خودرا؛

وکهکشان پیرگردش خود

ازیادمی برد

وهرگیاه

از رویش نباتی خود؛

بیگانه می شود

وآن پرنده ای ؛

کزشاخه انارپریده ؛

پروازرا؛

هرچندپرگشوده

                 فراموش می کند                        

آن برگ زردبیدکه باباد؛

تاسطح رودقصد سفرداشت

قانون جذب وجاذبه رادربسیط خاک

مخدوش می کند

آنگاه ؛

نیرویی بس شگرف ؛

مبهم ؛

نامرئی؛

نورحیات را؛

درهرچه هست ونیست

خاموش می کند

وقتی توبامنی؛

گویی وجودمن؛

شکرآفرین نگاه تورانوش می کند

چشمت شراب خلرشیراز

که هرچه مرد را مدهوش می کند

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط مریم| |

ماه از گوشه ی ابری به در آمد،مات در من نگریست

من آرام فقط شانه بالا زدم و خندیدم،

او ندانست که من در پس این شانه بالا زدن،

غم هجران تو را

باز پنهان کردم..............

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط مریم| |

اگرمی دانی دراین جهان کسی هست که بادیدنش رنگ رخسارت تغییرمی کندوصدای قلبت آبرویت رابه تاراج می بردمهم نیست که اومال توباشدمهم این است که فقط باشد ؛ زندگی کند ؛ لذت ببردونفس بکشد.......

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط مریم| |

نماز شام غریبان چوگریه آغازم

بمویه های غریبانه قصه پردازم

بیاد یار و دیار آنچنان بگریم زار

که ازجهان ره و رسم سفربراندازم

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط مریم| |

بازهم قلبی به پایم اوفتاد

بازهم چشمی به رویم خیره شد

بازهم درگیروداریک نبرد

عشق من برقلب سردی چیره شد

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط مریم| |

آدمیان محصول عشق راتنهابعدازغیبت یار و تلخی صبر و تیرگی یأس درو خواهندکرد

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط مریم| |

می روم خسته وافسرده وزار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدامی برم ازشهرشما

دل شوریده ودیوانه خویش

می برم ؛ تاکه درآن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

سشتشویش دهم ازلکه عشق

زینهمه خواهش بیجاوتباه

می برم تازتودورش سازم

زتو؛ای جلوه امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تاازاین پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد؛می رقصداشک

آه ؛ بگذارکه بگریزم من

ازتوای چشمه جوشان گناه

شایدآن به که بپرهیزم من

به خداغنچه شادی بودم

دست عشق آمدوازشاخم چید

شعله آه شدم؛صدافسوس

عاقبت بندسفرپایم بست

می روم؛خنده به لب خونین دل

می روم ؛ازدل من دست بدار

ای امیدعبث بی حاصل

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط مریم| |

من مرغ آتشم

 می سوزم ازشراره این عشق سرکشم

چون سوخت پیکرم ؛

چون شعله های سرکش جانم فرونشست ؛

آنگاه باز از دل خاکستر؛

باردگرتولدمن ؛

آغازمی شود

ومن دوباره زندگیم را

آغازمی کنم؛

پربازمی کنم؛

پروازمی کنم؛

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط مریم| |

اينجا من هستم،
سکوتي محض
سکوتي شکسته و درهم
به خاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم،
تهي از زندگي و روزمره ‌گي
خالي ‌تر از هميشه
با کلافي درهم و پيچ در پيچ
معني سکوتم را، با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام
اينجا من هستم،
با آوازي که هرگز نشنيدي
من هستم و سازي مبهم
اينجا من مانده ام،
تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
من هستم و يکرنگي شکسته‌ام
اينجا در شهري دور من مانده‌ام
به انتظار هر لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ
که سينه‌ام را هر آن مي‌درد
اينجا من مانده ‌ام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده
من هستم،
سيمايي شکسته‌تر از هميشه
اينجا من هستم، و خيال هميشگي چشمان مشکي تو
حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط مریم| |

تاسبزترین نقطه غمی نیست

اگرفاصله دوراست

اینجاغم راه نیست

فقط بحث عبوراست

شایدهمه فاصله ها

مرزغروراست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط مریم| |

هنگامی که عشق دامن می گسترد؛کلام خاموش می شود.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط مریم| |

سکوت رامی پذیرم

اگربدانم

روزی باتوسخن خواهم گفت

تیره بختی رامی پذیرم

اگربدانم

روزی چشمان توراخواهم سرود

مرگ رامی پذیرم

اگربدانم

روزی توخواهی فهمید

که دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط مریم| |

مردی درعالم رویافرشته ای رادیدکه دریک دستش مشعل ودردست دیگرش سطل آبی گرفته بودودرجاده ای روشن وتاریک راه می رفت.مردجلورفت وازفرشته پرسید:این مشعل وسطل آب راکجامی بری؟ فرشته جواب داد:می خواهم بااین مشعل بهشت راآتش بزنم وبااین سطل آب آتش های جهنم راخاموش کنم آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدارادوست دارد.......

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط مریم| |

ترا دوست میداشتم

ترا دوست میداشتم

کسی چه میداند که عشق تو هنوز در دلم پایان نیافته است

ولی بیمی به د ل راه مده

من از این دلدادگی نا آگاهم

زیرا سوگند یاد کرده ام که دیگر آرامش ترا بر هم نزنم

ترا دوست میداشتم

خموش وشرم آگین و رشکناک تا مرز پریشانی

به خدا سوگند

ترا آنچنان دوست میداشتم که آرزومندم

دیگری بتواند ترا همچو من

دوست بدارد    

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط مریم| |

وقتی تونییستی نگاهم دست خالی به چشمم بازمی گردد

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط مریم| |

 گفتم : (( بهار

خنده زدوگفت: ای دریغ

((دیگربهاررفته نمی آید

گفتم :((پرنده؟

گفت :اینجاپرنده نیست

((اینجاگلی که بازکندلب به خنده نیست

گفتم : درون چشم تودیگر ... ؟

گفت : هرگزنشان زباده مستی دهنده نیست

اینجابه جزسکوت ,سکوتی گزنده نیست

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط مریم| |

بازمن ماندم وخلوتی سرد

خاطراتی زبگذشته ای دور

یادعشقی که باحسرت ودرد

رفت وخاموش شددر دل گور

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط مریم| |

آنقدربه این سونیامدی تاسیلاب بهاره عمرتورودخانه عریض ترشد . بعدازماه گرفتگی ؛ حتی ازروشنی شبهای شعرازوعده ی دیدارهم گریختی من مانده ام وتنگ غروب وچهره های بیگانه عشاق که درسایه ی افراها یکدیگررامی بوسنددرآن طرف رودتوکمرنگ شدی همراه گوزنها مارالها ؛ سبزقباها وسنت کوچ درجان تواوج می گیرد

وساده می روی

مثل غنچه ازخیال زمستان

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط مریم| |

در اين دنيا تک و تنها شدم من
گياهي در دل صحرا شدم من
چو مجنوني که از مردم گريزد
شتابان در پي ليلا شدم من
چه بي اثر مي خندم
چه بي ثمر مي گريم
به ناکامي چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شيدا شدم من
من آن دير آشنا را مي شناسم
من آن شيرين ادا را مي شناسم
محبت بين ما کار خدا بود
از اينجا من خدا را مي شناسم
به ناکامي چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شيدا شدم من
خوشا روزي که اين دنيا سر آيد
قيامت با قيام محشر آيد
بگيرم دامن عدل الهي
بپرسم کام عاشق کي بر آيد
چه بي اثر مي خندم
چه بي ثمر مي گريم
به ناکامي چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شيدا شدم من
 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط مریم| |

درهرغروب , درامتدادشب ؛

من هستم وتمامت تنهایی ؛

باخویشتن نشستن

درخویشتن شکستن ؛

این رازسربه مهر

تاکی درون سینه نهفتن

گفتن

بی هیچ باک ودلهره گفتن ؛

یاری کن؛

مرابه گفتن این راز

یاری کن

ای روی توبه تیره شبان آفتاب روز

می خواهمت هنوز

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط مریم| |

آیاچه کس تورا

ازمهربان شدن بامن مأیوس میکند؟

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط مریم| |

کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود، وقتي به خودت مي آيي که حتي ردي از او در خيابان نيست. فکر مي کردي ميتواني با او به همه باغها سر بزني، هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها ميرفتي، هنوز ساعتهاي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي. هميشه اين گونه بوده است : وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملاً بر تن نکرده اي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي ناباورانه او را در کنارت نمي بيني، فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان خواهي رفت تا صورتت را پر از بوسه و نور کندهميشه اين گونه بوده است : او که ميرود، او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش ميکني از عقربه هاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد. راستي اگر هنوز او نرفته؛ اگر هنوز باد همه شمعهايت را خاموش نکرده؛ اگر هنوز مي تواني برايش يک گل بفرستي و غزلي از حافظ بخواني پس قدرتک تک نفسهايش را بدان ...........

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط مریم| |

بعدازتودرشبان تیره وتارمن

دیگرچگونه ماه

آوازهای طرح جاری نورش را

تکرارمی کند

بعدازتو ؛ من چگونه

این آتش نهفته به جان را

خاموش می کنم؟

این سینه سوزدردنهان را

بعدازتومن چگونه فراموش می کنم

من باامیدمهرتوپیوسته زیستم

بعدازتو ,این مباد , که بعدازتو

نیستم

بعدازتوآفتاب سیاه است

دیگرمرابه خلوت خاص توراه نیست

بعدازتو

درآسمان زندگیم مهروماه نیست

بعدازمن آسمان آبی ست

آبی

مثل همیشه آبی!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط مریم| |

وای برمن

 گرتوآن گم کرده ام باشی

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط مریم| |

روزی فراخواهدرسیدکه جسم من آنجازیرملافه سفیدپاکیزه ای که چهارطرفش زیرتشک تخت بیمارستان رفته است قرارمی گیردوآدمهایی که سخت مشغول زنده هاومرده هاهستندازکنارم می گذرند . آن لحظه فراخواهدرسیدکه دکتربگویدمغزمن ازکارافتاده است وبه هزارعلت دانسته وندانسته زندگیم به پایان رسیده است . درچنین روزی تلاش نکنیدبه شکل مصنوعی وبااستفاده ازدستگاه ؛ زندگیم رابه من برگردانیدواین رابسترمرگ من ندانید.بگذاریدآن رابسترزندگی بنامم وبگذاریدجسمم به دیگران کمک کندکه به حیات خودادامه دهند.چشمهایم رابه انسانی بدهیدکه هرگزطلوع آفتاب ؛ چهره یک نوزادوشکوه عشق رادرچشمهای یک زن ندیده است. قلبم رابه کسی بدهیدکه ازقلب جزخاطره دردهای پیاپی وآزاردهنده چیزی بیادندارد. خونم رابه نوجوانی بدهیدکه اوراازتصادف ماشین بیرون کشیده اند وکمکش کنیدتازنده بماندونوه هایش راببیند. کلیه هایم رابه کسی بدهیدکه زندگیش به ماشینی بسیتگی دارد که هرهفته خون اوراتصفیه کند. استخوانهایم ,عظلاتم,تک تک سلولهایم واعصابم رابرداریدوراهی پیداکنیدکه آنهارابه پاهای یک کودک فلج پیوندبزنید. هرگوشه ازمغزمرابکاوید , سلولهایم رااگرلازم شدبرداریدوبگذاریدبه رشدخودادامه دهندتاباکمک آنهاپسرک لالی بتواندباصدای دورگه فرریادبزندودخترک ناشنوایی زمزمه باران راروی شیشه اتاقش بشنود. آنچه راکه ازمن باقی می ماندبسوزانیدوخاکسترم رابه دست بادبسپاریدتاگلهابشکفند.اگرقراراست چیزی ازوجودمرادفن کنیدبگذاریدخطاهایم , ضعفهایم وتعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند . گناهانم رابه شیطان وروحم رابه دست خدابسپاریدواگرگاهی دوست داشتیدیادم کنیدعمل خیری انجام دهیدیا به کسی که نیازمندشماست کلام محبت آمیزی بگویید : اگرآنچه راکه گفتم برایم انجام دهیدهمیشه زنده خواهم ماند

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط مریم| |

خداچرانمی توانم؛نمی توانم بخندم! چرانمی توانم گریه کنم؟چراهیچ چیزتسکینم نمی دهد؟ یه زمانی هق هق های آرام وخفه می تتوانستندآرامم کنند؛اماحالا حتی فریادهای بی صداهم آرامم نمی کنند.چرازمانی است که آسمان دلم ابریست وخورشیدی به خودندیده ؟چقدراین روزهادلم می خواهدمثل پرنده های سبک بالت پربزنم وبیام پیش تو!حالاتنهاچیزی که آرامم می کند پیش توبودن است. خدایاآزمون درکنارتوبودن تاکی ادامه دارد؟چندسال دیگرازعمرم رابایدآزمون بدهم وتوشاهد ردشدنم باشی؟ پس کی فریادمی زنی همگی برگه هابالا؟

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط مریم| |

من به این مهر سکوت
من به این تاریکی
من به ماه
من به فرسودگی ذهن خودم ، معترضم
که چرا....شوق آ غاز مرا
ومنی چون من را
ز خودم دزدیدند
به کجا برگردم؟
حق برگشتن را
زتنم دزدیدند....
سفر آ ینه هم رنگی نیست
خواب رنگین مرا دزدیدند....
ز خودم دزدیدند
به کجا بر گردم؟
حق برگشتن را
ز تنم دزدیدند....
سفر آینه هم رنگی نیست
خواب رنگین مرا دزدیدند.....

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط مریم| |

درکنارمزارم نایست وگریه مکن .من درآنجاحضورندارم وهنوزنخوابیده ام. من هزاران بادی هستم که به هرسو می وزد  من همان بلوری هستم که برروی برفهامی درخشد . من همان خورشیدی هستم که دانه راپخته می کند. من همان باران ملایم پائیزی ام . من آنجاحضورندارم . من هنوزنخوابیده ام

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط مریم| |

من درآینه رخ خوددیدم

وبه توحق دادم

آه می بینم ؛ می بینم

توبه اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی توغمگینم

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط مریم| |

این همه به آسمان نگاه کردیم وندانستیم ماه نقطه آخرخط است ! واین هوای کوچک دل شوره هایمان راجانمی دهددیگر... نمی دانم به جای کدام واژه سکوت راجایگزین کرده ام وبه جای کدامین غصه تمام رنجها ودردها رادرکوله بارم ذخیره کردم ام وباخودمی برم به هوای کدامین نگاه وکدامین دیدارچشمهایم رابسته ام ودرجاده بی سروته زندگی قدم می گذارم تنها ؛ دراین تنهایی عمیقی که به اندازه همه تنهایی خداعمیق است که حتی دستهای فرشته های خداهم به آن نمی رسد ! اینجاوآنجا ؛ حالا تمام آن روزهاروی دستمان مانده وهیچ کس آن خیابان راتاانتها نرفت این خنده گاهی بیخ گلویم راآنچنان می بندد که به بغض تبدیل می شوداین روزهااین روزهایی که رابطه ها شده اندکاری وهیچ کس به فکرهیچ کس نیست این روزها که دوستی هاورفاقتها به طنابی پوسیده وکهنه می ماندکاش کسی می دانست که تقصیرکدامین ماه است که بدون اینکه مابدانیم شب درآسمان درکنارستاره تاصبح بزمی عاشقانه برپامی کنندوماخیره به آسمان تاصبح بیدار می مانیم

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط مریم| |

  بعدازمن اگرروزی

بغض گلویت رافشرد

پای احساست اگربرسنگ خورد

یااگریک روزدستان توهم

گرمی دست کسی رادرمیان خودندید

وندرآن هنگام تلخ

که فضای سینه ات جزآه آتشناک چیزی را نمی دادگذر

یادی ازاین عاشق افسرده کن

بعدازمن روزی اگرزین کوچه ها , مردتنهایی گذشت

درنگاه او اگر برق نیاز , بر دو پایش پینه بود

یادی ازاین خسته دل مرده کن

روزگاری بعدازاین شاخه خشکی اگردیدی به باغ

یاگل پژمرده ای دیدی به خاک

بلبل افسرده ای دیدی به شاخ

یادی ازاین شاعرپژمرده کن

گرشبی تنهاشدی درخلوتی

یافتی ازبهرگریه مهلتی

لیک اشکی گونه ات راترنکرد

دردخودراگفتی باخدا ولی باورنکرد

روزگاری بعدازاین گرتوهم عاشق شدی

یادکن ازمن که دیگرنیستم

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط مریم| |

اولین باری که عاشقت شدم یادته؟

من یک کرم سیب بودم وتویک کرم ابریشم

من به توقول دادم دیگه هیچ وقت سیب نخورم وتوهم قول  دادی دورخودت پیله نزنی

ولی نمی دونم چی شدکه من طاقت نیاوردم وفقط یه خورده سیب خوردم

توهم ازغصه دورخودت پیله بستی ... حالا دومین باره که عاشقت شدم ولی حالامن هنوز یه کرم سیبم

وتویه پروانه خوشگل .توپرزدی ورفتی ومن موندم وسیبایی که جایی واسه خورده شدنشون نمونده

ازهرچه سیبه متنفرم

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط مریم| |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد

به دست کودکی گستاخ و بازيگوش که او يکريز و پی در پی

دم گرمش را در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد 

بدين سان بشکند بر من

                         سکوت مرگبارمرا.........

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط مریم| |

می گفتند کسی هست
که خدا صدایش می کنند
اگر پیداش کردی
و در آغوشش آرمیدی،
رویای بهشت دیگر برایت مضحک می شود.
راه افتادم به دنبالش،
نمی دانم کجای راه بودم
که تو را دیدم!
و هنوز در آغوشت نیارمیده،
رویای بهشت برایم مضحک شد.

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط مریم| |

امشب صفای گریه من

سیلاب ابرهای بهاران است

این گریه نیست

ریزش باران است

آوازمی دهم : ((آیاکسی مرا ؛ ازساحل سپیده شبهاصدانزد؟

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط مریم| |

من لبريزازگفتنم نه ازنوشتن
به شكوه آنچه بازيچه نيست بيانديش
واكنون حديث غريب دوست داشتن وعاشقي را اززبان كسي بشنو
كه به صداقت صداي باران سخن مي گويد
من هرگز نخواستم كه ازعشق افسانه اي بيا فرينم
باورم كن
من دوست دارم كه با دوست داشتن زندگي كنم
ومن كه از دوست داشتن فقط لحظه ها را مي خواستم
ان لحظه اي را كه تورا به نام ناميدم
بدان كه هرگز نخواستم از عشق برجي بيافرينم
پس زيستن درلحظه ها را بياموزوبدان
زندگي طغياني است برتمام درهاي بسته
زندگي تنهايي را نفي مي كند
وعشق بارورترين ميوه ي زندگي است
پس مرا به خاطر خودت وخودم دوست داشته باش
فقط همين...............

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط مریم| |

هردم ازآینه می پرسم ملول

چیستم دیگربه چشمت چیستم ؟

لیک درآینه می بینم که وای

سایه ای هم زآنچه بودم نیستم

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط مریم| |

ماه هاست که بهار رفته
و هنوز هم پاييز است
نه زمستانی در پيش است
و نه تابستانی در ماورا بوده است!
تنها ريزش دائمی برگ های ريز و درشت است
که
آرام آرام
جاده ی پيش رويم را می پوشاند
چشمهايم از سوز خيس هستند
و گوش هايم
لانه ی ناله ی کلاغ های سرگردان
و خش خش خشکی برگها هستند
بيهودگی
وجودم را می لرزاند
و ترديد
پاهايم را سست می کند!
و در اين آتشفشان رنگهای تند
من تنها يک چيز را می دانم:
ماه هاست که بهار رفته
و هنوز هم پاييز است

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط مریم| |

خیلی وقته که دلخوش یک روئیام ؛ کاش می شدبعضی وقتاروئیاهامون رنگ حقیقت می گرفتن ؛ کاش می شداینقدرتوی روئیای شیرین باتوبودن غرق می شدم که دیگه هیچ تلنگری نمی تونست چشمام وبه روی حقیقت بازکنه و من وازتوی روئیای قشنگی که بودم بیرون بیاره ؛

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط مریم| |

کاش مي دانستي
بعد از آن دعوت زيبا، به ملاقات خودت
من چه حالي بودم...
خبر دعوت ديدار، چو از راه رسيد
پلک دل، باز پريد
من سراسيمه، به دل بانگ زدم
آفرين قلب صبور
زود بر خيز عزيز
جامه ي تنگ در آر
و سراپا به سپيدي تو درا
و به چشمم گفتم
باورت مي شود اي چشم به ره مانده ي خيس ؛
که پس از اين همه مدت
ز تو دعوت شده است؟
چشم خنديد و به اشک گفت، برو
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات نگاه
با توام کاري نيست
و به دستان رهايم گفتم
کف بر هم بزنيد
هر چه غم بود گذشت
ديگر انديشه لرزش به خودت راه مده
وقت آن است که آن دست محبت
ز تو يادي بکند
خاطرم را گفتم 
زودتر راه بيفت
هر چه باشد، بلد راه تويي
ما که يک عمر بدين خانه نشستيم و تو تنها رفتي
بغض در راه گلو گفت
مرحمت کم نشود
گوئيا با من بنشسته دگر کاري نيست
جاي ماندن چو دگر نيست
از اينجا بروم
پنجه از مو به در آورده، بدان شانه زدم
و به لب ها گفتم 
خنده ات را بردار
دست در دست تبسم بگذار
و نبينم ديگر
که تو ورچيده و خاموش به کنجي باشي
سينه فرياد کشيد
من نشان خواهم داد
قاب نامش را، در طاقچه ام
و هواي خوش يادش را، در حافظه ام
مژده دادم به نگاهم، گفتم
نذر ديدار، قبول افتاده ست
و مبارک باشد،وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب
و تپش هاي دلم را گفتم
اندکي آهسته، آبرويم نبري
پايکوبي، ز چه برپا کردي؟
پاي بر سينه چنان طبل، نکوب
نفسم را گفتم
جان عاشق تو دگر بند نيا
اشک شوقي آمد
تاري جام دو چشمم بگرفت؛
و به پلکم فرمود
همچو دستمال حرير
بنشان برق نگاه
پاي در راه شدم...
دل به مغزم مي گفت
من نگفتم به تو آخر، که سحر خواهد شد؟
هي تو انديشيدي، که چه بايد بکني
من به تو مي گفتم 
او مرا خواهد خواند
ومراخواهد ديد
سر به آرامي گفت
خب چه مي دانستم...
من گمان مي کردم، ديدنش ممکن نيست
و نمي دانستم
بين تو با دل او، حرف صد پيوند است
من گمان مي کردم...
سينه فرياد کشيد
خب فراموش کنيد
هر چه بوده ست، گذشت
حرف از غصه و من گفتم و انديشه، بس است
به ملاقات بيانديش و نشاط
آفرين پاي عزيز، قدمت را قربان
تندتر راه برو، طاقتم طاق شده ست
چشم برقي مي زد
اشک بر گونه نوازش مي کرد
لب به لبخند تبسم مي کرد
مرغ قلبم با شوق
سر به ديوار قفس مي کوبيد
تاب ماندن به قفس، هيچ نداشت
دست بر هم مي خورد
نفس از شوق، دم سينه، تعارف مي کرد
سينه بر طبل خودش مي کوبيد
عقل، شرمنده به آرامي گفت
راه را گم نکنيم
خاطرم، خنده به لب گفت
نترس
نگران هيچ مباش
سفر منزل دوست
کار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد
سر به پا گفت : کمي آهسته
بگذاريد که من هم برسم
دل به سر گفت : شتاب
تو هنوزم عقبي؟
فکر فرياد کشيد
دست خالي که بد است؛
کاشکي...
سينه خنديد و بگفت
دست خالي ز چه روي؟
اين همه هديه کجا چيزي نيست؟!!!
چشم را، گريه ي شوق
قلب را، عشق بزرگ
سينه، يک سينه سخن
روح را، شوق وصال
لب، پر از ذکر حبيب
خاطر، آکنده ز ياد...
کاشکي خاطر محبوب قبولش افتد
شوق ديدار نباتي آورد
کام جانم شيرين
پاي تا سر همه انديشه ي وصل...
وه چه روياي قشنگي ديدم!...
خواب را دريابم..
که تو در خواب، مرا خواهي خواست
که تو در خواب، مرا خواهي خواند
و تو در خواب، به من خواهي گفت
تو به ديدار من آي...!
کاش مي دانستي
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالي دارم.......

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط مریم| |

بگذارید گریه کنم
 میخواهم سبک شوم
 نه هیچ چیز مرا از هجوم او نمیرهاند و فکر می کنم این ترنم موزون عشق تا ابد شنیده خواهد شد
 دلم عجیب گرفته
 نه هیچ چیز حتی آواز چکاوک هم اثری ندارد
 بگذارید عاشقانه ترین انحنای خود را برای آینه های اوهام نگاهش تفسیر کنم
 بگذارید به شیوه باران پر از طراوت بگریم
 نگذارید بوی تعفن مرداب پوسیده مرا از خود برهاند
 بگذارید شکل خودم باشم
 شکل عاشقانه ترین حزن پریشان
 نگذارید سینه ام در حسرت طعم یک سیب سرخ بسوزد
 نگذارید
 
 نوشته شده توسط ؟؟حمیده؟؟
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:54 قبل از ظهر توسط مریم| |

نه دردی داشت نه رنجی نه یاسی
 فقط نگاهی خالی به یک نقطه و میل عظیمی برای مردن
 پایان گرفتن همه چیز برای همیشه درهمان دقیقه........!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:53 قبل از ظهر توسط مریم| |

روزهاي هفته و هفته‌هاي ماه و ماههاي سال مرا با خود به كجا مي‌برند؟
بي‌خبرند كه تنها كالبدي بي‌جان را با خود به دوش مي‌كشند
و من آنجا
درهمان خانه اول
حيران
ايستاده‌ام
و به انتها مي‌انديشم
مي‌داني به كجا مي‌روي؟
مي‌داني چه مي‌خواهي؟
مي‌داني آنجا چه مي‌خواهند از تو؟
 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط مریم| |

گاه وقتيست پيله بسته ام به دور خود...

پروانه نمی شوم!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط مریم| |

بعدازاودیگرچه می جویم؟

بعدازاودیگرچه می پایم؟

اشک سردی تابیفشانم

گورگرمی تابیاسایم

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

درسکوت سینه ام دستی

دانه اندوه می کارد

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:49 قبل از ظهر توسط مریم| |

آرزو دارم شبی عاشق شوی ؛ آرزودارم بفهمی درد را ؛ تلخی برخوردهای سرد را ؛ می رسدروزی که بی من لحظه هاراسرکنی ؛ می رسدروزی که مرگ عشق راباورکنی ؛ می رسدروزی که شبهادرکنارعکس من نامه های کهنه ام راموبه موازبرکنی

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:48 قبل از ظهر توسط مریم| |

تو میری ومن فقط نگاهت می کنم . تعجب نکن که چرا؟ گریه نمی کنم ! بی تویه عمربرای گریستن دارم امابرای تماشای توهمین یک لحظه باقی است . وشایدهمین یک لحظه اجازه زیستن درچشمان توراداشته باشد

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:48 قبل از ظهر توسط مریم| |

هیچ حرف دگری نیست که باتوبزنم

تونمی فهمی اندوه مرا

چه بگویم به توای رفته زدست

شدم ازمستی چشمان تومست

شده ام سنگ پرست

مرگ برآنکه دلش رابه دل سنگ توبست

تونمی فهمی اندوه مرا

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:48 قبل از ظهر توسط مریم| |

 وقتی عاشق هستم اشک هایم باهربهانه ودلتنگی آرام وبی صدامی ریزندچه کودکانه دل باختیم وچه مردانه ایستاده ام زیرلب می خندم که چگونه مانده ام وچه بی ریا می گریم اشک رابرایم بهانه ای نبودلیکن امروزهمه بهانه هارا اشکی است

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:47 قبل از ظهر توسط مریم| |

آه ... هرگزگمان مبرکه دلم

بازبانم رفیق وهمراهست

هرچه گفتم دروغ بود؛دروغ

کی تورا گفتم آنچه دلخواهست

توبرایم ترانه می خوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئیاخوابم وترانه تو

ازجهانی دگرنشان دارد

شایداین راشنیده ای که زنان

دردل (آری) و (نه)به لب دارند

ضعف خودراعیان نمی سازند

رازدار وخموش ومکارند

آه من هم زنم ؛ زنی که دلش

درهوای تومی زندپروبال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امیدمحال

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:45 قبل از ظهر توسط مریم| |


Design By : Night Skin