دلخوش یک رویا
شعرهای خاکستری
همراه خوب وساكت ومحبوب من : سلام . موسيقي صفاي زنده وساده وبي كلام ؛ من دوست دارمت !!! _ بدون توقع _ به نام عشق . باران گرفت مثل هميشه و... والسلام . من به حرفهايت گوش سپردم . روبه آسمان ؛ روبه توده ابرهانشستم ودردل ؛ خداي مهربان راصداكردم . براي خودم ؛ آرزوهاوآرمان هايم دعاكردم ؛ براي دل گرفته ام گريستم ؛ فريادزدم ؛ گريه كنان طلب رحمت كردم ؛.... صدايي نيامد؛هيچ تغييري آشكارنشد . روبه جلوگام برداشتم وروبه رويم جاني كوچك راديدم ؛ روي ويلچرش نشسته بودوبادست هايي روبه آسمان براي همه مردم دعامي خواند. بعدبراي مادرش ودوست صميمي اش كه گرفتاربيماري شده بودند دعاكرد . اشك هاي زيبايش فرومي ريختند ؛ دستهايش براي گرفتن رحمت الهي بازبود ؛ ناگهان ابرهاكناررفت وخورشيدفروزان به بالينش آمد . آن روزدرس بزرگي ازاين كودك 5ساله كه فلج بودگرفتم ؛ آموختم بايداول مردم رادوست بداري ؛ بعدخودت را . آموختم كه دل بزرگ ؛ درياي همه است ودل كوچك يك نهربي آب . من دوست دارمت چون سبزه هاي دشت چون برگ سبزدرختان نارون . معيارهاي تازه زيبايي ؛ باقامت بلندتوسنجيده مي شود. زيبايي عجيب تومعيارتازه ايست باغربت غريب فراوانش . مانند شعرمن ؛ اين شعربي قرين ! واين تفاخرازسرشوخي ست ! نازنين !! خداي خوبي وخداي بدي بربالاي كوه همديگرراملاقات كردند. خداي خوبي گفت : روزت به خيربرادر . خداي بدي پاسخي نداد . خداي خوبي گفت : امروزسرحال نيستي . خداي بدي گفت : درست است ؛ زيرااين روزهامراباتواشتباه مي گيرند؛مرابه نام تومي خوانندوبامن چنان رفتارمي كنندكه گويي من توام واين مراخوش نمي آيد . خداي خوبي گفت : امانيزمراباتو اشتباه مي گيرندومرابه نام تومي خوانند . خداي بدي راه خويش گرفت ورفت ؛ درحالي كه به بلاهت انسان لعنت مي فرستاد . خداجون کمکم کن ......کمکم کن !!! فقط همین .. دل گمراه من چه خواهدكرد بابهاري كه مي رسد ازراه ؟ بانيازي كه رنگ مي گيرد درتن شاخه هاي خشك وسياه ؟ دل گمراه من چه خواهدكرد بانسيمي كه مي تراود از آن بوي عشق كبوتر وحشي نفس عطرهاي سرگردان ؟ لب من ازترانه مي سوزد سينه ام عاشقانه مي سوزد پوستم مي شكافدازهيجان پيكرم ازجوانه مي سوزد دشت بي تاب شبنم آلوده چه كسي رابخويش مي خواند؟ سبزه ها؛لحظه اي خموش ؛خموش آنكه يارمنست مي داند ! آسمان مي دودزخويش برون ديگراودرجهان نمي گنجد آه گويي كه اين همه ((آبي )) دردل آسمان نمي گنجد دربهار اوزيادخواهدبرد سردي وظلمت زمستان را مي نهدروي گلپونه هاي سوزان را اي بهار ؛ اي بهارافسونگر من سراپاخيال اوشده ام درجنون تورفته ازخويش شعروفريادوآرزوشده ام مي خزم همچو مار تبداري برعلفهاي خيس تازه سرد آه بااين خروش واين طغيان دل گمراه من چه خواهدكرد ؟ دو سه روزیست که ایمان مرا دزدیند براي خاطرعشق به من بگو ؛ آن شعله چه نام داردكه دردلم زبانه مي كشد ؛ نيرويم رامي بلعد و ارده ام رازايل مي كند ؟ چندروز ؟ نه ! بهتره بگم چندوقته . نمي دونم چرا؟ يك ماهي مي شه كه رفتم كتابامو گرفتم تادوباره شروع كنم براي كنكوربخونم ولي اصلا حوصله هيچ چيزي روندارم . ازهرچي كتابه متنفرم . انگارنه انگار همون آدمي هستم كه پارسال خودشوبه آب وآتيش مي زدكه قبول بشه !! الان ديگه برام هيچ فرقي نداره . دلم هواي شمال وكرده . اگه بدونين چقدرالان دلم مي خوادكناردرياباشم ! آرامشي كه اونجاهست هيچ جاي دنياپيدانمي شه ..... اگه من وبه حال خودم بذارن ساعتهاساكت وبي حركت مي شينم و به درياخيره مي شم ؛ اماحيف كه الان نمي شه رفت ! دلم مي خوادبرم يه جاي دور . جايي كه هيچ كس نباشه جزمن وخدا . دلم مي خوادبراي چندساعتم كه شده زمين وزمون رو فراموش كنم ورهاباشم ؛ رهاازهمه چيز . نمي دونم تاحالا حس رهابودن وتجربه كردين يانه ؟ ذهنت وازهمه چيز خالي كردن و مثل پرنده هاسبك بودن!! حس خيلي قشنگيه . شايدبهم بخندين اماهميشه دلم مي خواست يه پرنده بودم ؛ نه اين انساني كه به همه حيوناشبيه شده غيرازاون آدمي كه خداباپاكي آفريد . بعضي وقتاازاينكه يك انسانم شرمنده مي شم . هميشه به پرنده هاحسوديم مي شد . به رهابودنشون ؛ به زيبابودنشون ؛ به اوج گرفتنشون ؛ به پاك بودنشون ...... من دركلبه فقيرانه خودچيزي دارم . كه تو درعرش كبريايي ات نداري . زيرامن !! چون تويي دارم وتو چون خودنداري ...... ازكنارآنچه به قلب تونزديك است!! آسان مگذر .... براي فرارازغم غروب هنگام ؛ براي علاج بغض عمر ؛ اندام خورشيدراگرفتم . درقفسي گذاشتم دراتاقم تاهميشه روزباشد! بي غروب وبي دلگيرنگاه خورشيدراغم گرفت صورتش خون مرده شد چون غروب ومن باورم شد ! غم من.... بغض من وهمه دلتنگيهاي من همه ازاسارت است نه ازغروب ... آسمان راهوس بوسه زدن برخاك است .... باران بهانه است ...!!! در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد عشق ها می میرند رنگها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره ها ست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می مانند »
2_ ممکن است که زندگی برروی کره زمین گران باشدولی لااقل سفرسالانه مجانی به دورخورشیدرابه همراه دارد. 3_ هرگزبااحمق جروبحث نکن ؛چون ممکن است مردم تفاوت بین شمارانفهمند. 4_ هیچ چیز مثل عقل سلیم وبرخورد روراست مردم رامتعجب نمی کند!!! 5_ مانع ؛مشکلی است که وقتی نگاهت راازهدف برمی داری دیده می شود. 6_ سن پیری همیشه 15سال بیش ازسن من است . 7_ یکی ازخوبی های صحبت کردن باخودت این است که می دانی لااقل یکی به حرفهایت گوش می کند. 8_ خوش بین : کسی که خیال می کندخرمگس به دمبال راهی برای خروج ازاتاق است. 9_ مردم به سه دسته تقسیم می شوند: 1_ آنهاکه موجب کارهایند . 2_ آنهاکه ناظروقوع کارهایند . 3_ وآنان که حیران می مانندکه چه شد؟ 10_ کسانی که مدعی هستند نمی گذارندچیزهای کوچک اذیتشان کندتابه حال دراتاقی بایک پشه نخوابیده اند. گرگناهیست به دلدارسپردن دل را شادازآنیم که فرخنده گناهی کردیم!!! اين پايگاه بهترين منبع براي اطلاعات آشپزي است . خانم هاوعلاقه مندان به آشپزي مي تواننددراين سايت درحدود73000دستور آشپزي بيابند . والبته مي توانند طرزتهيه غذاهاي خاصي راكه مي دانند درمعرض ديدهمگان قراردهند . ……… يك سايت موردعلاقه خانم ها.حالاكه باتوجه به گراني جواهرات نمي توانيد آنهاراخريداري كنيد پس لااقل ازطريق اين نشاني انواع جواهرات زيباراببينيدولذت ببريد . ........ براي شماطرفداران موسيقي . اگرازقيمت كنسرت هاي موسيقي ناراضي هستيدمي توانيدبه طوررايگان موسيقي گوش كنيد . كسي كه به مهروبخشش چون پرنده اي آزادورهامي نگرد كه آسمان سينه دوست راپهنه اوج گرفتن مي داند هرگز!! رايحه خوش عشق راازيادنخواهدبرد وهميشه عاشق مشتاق خواهدبود واشتياقي عاشقانه براي بودن دركناردوست خواهدداشت . هنوزمن وتويي بدون عشق متولدنشده واين حقيقت جاودانه است كه عاشق رهامي كندتاهميشه بماني وآن كس كه تورادربندمي كندفقط يك دوست گرسنه وبي تجربه است كه فرق بين قفس وباغ وپروازونغمه حزن انگيزرانمي داند . ۱ـبرای کارکم اهمیت نگرانی به دل راه نده ۲ـازقضاهمه کارهاکم اهمیت اند روشن ازجلوه های مهتاب است امشب ازخواب خوش گریزانم که خیال توخوشترازخواب است چشم درچشم من درساعت شنی آب می ریزم شایداین احساس جاودانه شود! عشقم ازحس زمینی نیاز ؛ ازهوای هوس آنی کور ازگره های به همه بسته وامانده رهاست عشق من ازسرخودخواهی نیست!!!
سفره باز است ولی نان مرا دزدیدند
جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم
از پنجره دیدم که مرا می بردند
خوره ها روح مرا چنگ زنان می خوردند
شاخه ای نور بدستم بده تا سیر شوم
پر نمانده ست که من نیز
زمین گیر شوم ...
به خيالم كه تودنياواسه توعزيزترينم
آسمونهازير پامه ؛ اگه باتوروزمينم
به خيالم كه توبامن يه هميشه آشنايي
به خيالم كه توبامن ديگه ازهمه جدايي
من هنوزم نگرانم كه توحرفام وندوني
اين ديگه يه التماسه ؛ من مي خوام زيادبموني
من وتوچه بي كسيم ؛ وقتي تكيه مون به باده
بدوخوب زندگي من ودست گريه داده
اي عزيز هم قبيله باتو ازيه سرزمينم
تابه فرداي دوباره باتوهم قسم ترينم
.........
سهم من ازتوچي بوده غيرآزار
تويي كه دنيابرات شده يه بازار
من توروبه چشم ياري ديده بودم
تومن وامابه چشم يه خريدار
..........
به تو مي گم كه نشوديونه اي دل
به تومي گم كه نگيربهونه اي دل
من ديگه بچه نمي شم ؛ ديگه بازيچه نمي شم
به تومي گم عاشقي ثمرنداره
واسه توجزغم ودردسرنداره
من ديگه بچه نمي شم ؛ ديگه بازيچه نمي شم
وپایان راه کاملاپیداست.............
می دهم قابش کنند
کنایه هایت را به رسم یادگاری.
و به همان دیوار میاویزمش!
جای همان دستخط تماشائی
و...
همان شعر فروغ :
آری آری ...آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست...
این روزها اما
آغاز سرخوردگیست
و پایان راه کاملاْ پیداست
من به عشقی می اندیشم
که مجروح دست دورانهاست!
و...
به سلامت!!!
اشک هایم را روی نامه ای عاشقانه باقطره چکان جعل می کردم !
خاطرم آمد : شایددلتنگ خنده ام باشی .
ببخش اگراین روزها....
عشق باگریستن اثبات می شود!!!
آموخته ام كه : وقتي عاشق مي شوم عشق خودش رانشان مي دهد .
آموخته ام كه : اگرفقط يك نفربه من بگويد : "توروزمراساختي !" روزمراساخته است .
آموخته ام كه : درآغوش داشتن كودكي كه به خواب رفته يكي ازآرامش بخش ترين حس هاي دنيارادردرون آدمي بيدارمي كند .
آموخته ام كه : هيچ كس كامل نيست مگراينكه دردام عشق اواسيرشوي .
آموخته ام كه : مهربان بودن بسيارمهمترازدرست بودن است .
آموخته ام كه : وقتي به هيچ طريقي قادرنيستم به شخصي كمك كنم مي توانم براي اودعاكنم .
آموخته ام كه : گاهي اوقات همه آن چيزي كه انسان نياز دارد دستي براي گرفتن وقلبي براي درك شدن است .
آموخته ام كه : بايدشكرگزارباشيم كه خداوند هرآنچه راكه ازاو مي طلبيم به مانمي دهد .
آموخته ام كه : زيرظاهر ؛ سرسخت هرانساني فردي نهفته است كه خواهان تمجيدودوست داشتن است .
آموخته ام كه : ناديده گرفتن حقايق باعث تغيير آنهانمي شود .
آموخته ام كه : وقتي سعي مي كني عملي راتلافي كرده وحسابت راباديگري صاف كني ؛ تنهابه اواجازه مي دهي بيشترتورابرنجاند .
آموخته ام كه : عشق ؛ ونه زمان ؛ همه زخمهاراالتيام مي بخشد .
آموخته ام كه : همه افرادي كه باآنهاروبه رو مي شويم شايستگي سلامي آميخته بالبخندرادارند .
آموخته ام كه : لبخندارزانترين راه براي زيباترساختن چهره است .
خدایا!
ذهنم پریشان است ؛
قلبم بی قراراست؛
افکارم شوریده اندو
درمانده ام .
پس رشته زندگی ام را
به دستهای امن تومی سپارم
آن گاه طوفان می خوابد
وآرامش تو ؛ حکمفرمامی شود .
واقعی نیست! توهمی مرگباراست که حتی حیوانات وگیاهان هم که به اندازه ماهوشمندنیستندازموهومی بودن آن آگاهند.جلوی آینه می رویم وبه صورت خودکرم می مالیم وموهای خودرامرتب می کنیم لباسهای خودمان رااتومی زنیم دستمالی برمی داریم وکفشهای خودراپاک می کنیم . کیفی همرنگ لباسمان دردست می گیریم وپای درخیابان می گذاریم واحساس می کنیم که درنقش آن هنرپیشه مشهوری که فیلمش رادیده ایم ویاقهرمان آن داستانی که خوانده ایم یابرایمان تعریف کرده اندو یاحتی خودمان ساخته ایم درحال هنرنمایی هستیم . دراین رابطه هزاران فکروخیال وگفت وگووصحنه درذهن خودمی بینیم ومی شنویم وهمپای این افکاروخیالات دهها هزاراحساس وهیجان متفاوت رادروجودخوداحضارمی کنیم وبه تجربه می نشینیم . امااین حقیقت است که وقتی نورافکن هاخاموش شوندونورواقعی برصحنه حاکم شود!یعنی درست وقتی که بیدارشویم می بینیم هیچ یک ازاین افکارواقعی نبوده اندوبخشی ازرویاهای دایمی وروزمره مابوده اند .بله دوست من ما در دنیای واقعی زندگی نمی کنیم.بلکه دردنیای رویایی خوددست وپامی زنیم وهرازچندگاهی فقط برای حفظ بقاسری به دنیای زندگان می زنیم وتازه آن موقع است که می فهمیم هیچ تفاوتی باحیوانات وگیاهان طبیعت نداریم!
دارما این جملات را گفت وسکوت کرد! ودوباره شروع کرد:
توصبح ازخواب برمی خیزی سروصورت خودراتمیز می کنی ؛لباسهای مرتب بارنگهای متناسب می پوشی وقدم درخیابان می گذاری ولحظه به لحظه درحال احساس این تجربه ای که تمام دنیاچشم شده ااندو مشغول تماشای توهستند !؟ اماناگهان مصیبتی نازل می شود.مثلازلزله ای می آید.زمین دهن بازمی کندواتفاقی که بایدمثل همیشه رخ دهندبه شکلی دیگروکاملاناآشنامقابلت ظاهرمی شوند.آدم هایی که تاچندلحظه پیش خیلی مودب ودوست داشتنی بودندناگهان دیوانه واربه این طرف وآن طرف می دوندواصلابه این که تورازیرپای خودله می کننداهمیتی نمی دهند.هرکس سرپناهی می جویدومی خواهدبه هرقیمتی شده چنددقیقه ای بیشترزنده بماند! دیگرنه لباس ونه اتوی لباس ومدل ماشینی که سوارمی شوی برایت اهمیت داردونه حتی امتحانی که دیشب به خاطرآن تاصبح نخوابیدی ونه هیچ چیزدیگر!!فقط زنده ماندن برای توبه هرقیمتی مهم است !! پس آن همه رویاچه شد !؟؟؟
زیرلب زمزمه کردم که : این خیلی بی عدالتی است .یعنی تمام اداواصول هایی که انسانهادرطول زندگیشان ازخوددرمی آورندفقط دردرون ذهنشان معناداردوطبیعت نسبت به آن هابی اعتناست؟؟؟!!!
دارماپاسخ داد:بله دوست من ! این که تورئیس هستی یاکارمندجزیی !برای درختان وگنجشک هاوحتی بچه هابی معناست . این رویاهای توهستندکه بارویاهای بقیه آدمهابه دلیل فرهنگ وتربیت مشترک واجبارباهم بودن نقاط مشترکی یافته اندوبه صورت قراردادی دریک جمع به عنوان واقعیت پذیرفته شده اند. امااین که هزارن نفر وحتی میلیون هانفروحتی کل مردم زمین چیزی مجازی وتوهمی رابه عنوان واقعیت بپذیرندباعث نمی شودکه آن چیزواقعی شودوباظهوراولین مصیبت وبرخوردبافرشته مرگ بی معناوپوچ وتوهمی نشود؟؟!! نورافکن که خاموش شودهمه چیزرنگ وشکل واقعی خودش راپیداخواهدکرد !
برایم عجیب بود.همیشه این تصورراداشتم که وقتی چراغ هاروشن شوندتاریکی ازفضامی رودودر روشنایی نورچراغ آن چه نادیدنی است پیدامی شود.اما دارما از تشبیه متفاوتی استفاده می کرد . آن می گفت که ذهن رویاساز و رویا پرداز ما شبیه نورافکنی است که روی هرچیزی نوربیندازد آن راازشکل واقعی اش دورمی سازدو به شکلی متفاوت نشان می دهدوتنهاراه دیدن واقعی دنیابه شکلی که هست خاموش کردن این نورافکن ذهنی وبه عبارتی دیگرتماشای بدون پیشداوری وقضاوت واقعیات عالم است . کاری بس مشکل وتقریباغیرممکن برای آنهاکه حتی ثانیه ای باورغیرواقعی بودن آنچه می بینند برایشان کشنده ومرگباراست .
نوافكن هاراخاموش كن تاببينمت !!!!
اسم اين كتاب (( شما عظيمتراز آني هستيدكه مي انديشيد ))گردآورنده اين كتاب ((مسعودلعلي))
اين كتاب شامل داستانهاي كوتاهيست بامفهوم ونتيجه هاي فوق العاده . بهتون توصيه مي كنم حتمابخونيد . حتما !!!
لحظه هميشه گذراست
وخاطره ماندني
ومن عشق وابديت رابه همه چيزمي فروختم
اگرلحظه ماندني مي شدو خاطره گذرا ...
صبرداشته باش !!!
صبرداشته باش !!!
سلام آرزوي محال دلم
خداي غزلهاي لال دلم
من ازدوردست خودم آمدم
ازآن سوي اشعاركال دلم
توخواب وخورودرس و مشقم شدي
غم وشادي و حس وحال دلم
رفيق خيالات خامم شدي !
دراوج حماقت ؛ كمال دلم !
به اين عشق نفرين نكن حق بده
گذركن كمي ازخيال دلم ....
| Design By : Night Skin |


