تبليغاتX
دلخوش یک رویا


دلخوش یک رویا

شعرهای خاکستری



در انتهای هر نفس

در آیینه

دار و ندار خویش را مرور میکنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در انتهای این سفر

در آیینه به جز دو بیکرانه کران

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام  _ کجا؟

ندیده ای مرا؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 7:43 قبل از ظهر توسط مریم| |

دايره تاكجاي اين نقطه خواهدگريست ؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 7:41 قبل از ظهر توسط مریم| |

انسان دريايي است كه هرچه عميقترباشدآرام تراست ..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 7:39 قبل از ظهر توسط مریم| |

هيچ آبي توراخيس نمي كند

هيچ بادي تورانمي برد

هيچ آفتابي توراخشك نمي كند

وهرذره جهان سرشارازتوست

وهرانديشه مملوازتوست !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 7:37 قبل از ظهر توسط مریم| |

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم وانگشتانم را

برپوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرابه آفتاب معرفي نخواهدكرد

كسي مرابه مهماني گنجشك هانخواهدبرد

پروازرابه خاطربسپار

پرنده مردني ست ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 7:36 قبل از ظهر توسط مریم| |

من اناري رامي كنم دانه

به دل مي گويم

خوب بوداين مردم دانه هاي دلشان پيدابود..

نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط مریم| |

همه هستی من آیه تاریکیست

که ترادرخودتکرارکنان

به سحرگاه شکفتن هاورستن های ابدی خواهدبرد

من دراین آیه ترا آه کشیدم ؛آه

من دراین آیه ترا

به درخت وآب وآتش پیوندزدم

نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط مریم| |

هنگامی که خداانسان رااندازه می گیردمتررادور(قلبش)می گذارد نه دورسرش !!!

نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط مریم| |

 

مي گي : پس كو . پس كواين خدا ؟

مي گم تواگه شك داري . چرادنبالش مي گردي ؟

 مي گي خسته شدم بس كه صداش كردم .

ازت مي پرسم اون خسته نشد بس كه صدات وشنيد ؟

مي پرسم چراصداش مي كني ؟

مي گي بهش نيازدارم .مي خوام كمكم كنه .

مي گم اگه امروزكه تودنبالش مي گردي به خاطرنيازه اون يه عمره كه سراغت ومي گيره . بي اون كه بهت نيازداشته باشه ؛ يه عمره كه كمكت مي كنه . بدون اونكه توقعي ازت داشته باشه .

مي پرسم مطمئني علت جست وجوت فقط نيازته ؟

سكوت مي كني وتوي فكرمي ري .

بهت مي گم امامن فكرمي كنم دليل اصليش اين نيست .

مي پرسي پس چيه ؟

مي گم اگه الان دنبالش مي گردي وصداش مي كني درواقع اون صدات كرده وخواسته سراغشو بگيري .

اماتوباز به جاي جواب دادن به صداش . دنبال جواب صدات مي گردي !

مي گي پس چراصداش ميكنم وجوابي نمي ده ؟

مي گم منتظري صداي جوابش و بشنوي ؟

اون صبح تاشب وشب تاصبح داره باهات حرف مي زنه . ازدريچه معجزه ديدن چشمات ؛ شنيدن گوشهات ؛ حرف زدنت ؛ نفس كشيدنت ؛ مراقبت و حمايتت و....

فراموش كردي ؟

پس چشمات و  ببندويك روزباچشماي بسته زندگي كن . يك دنياي تاريك وتصوركن ؛ اگه نمي تونستي هيچي روببيني ؟ اگه هيچ صدايي رونمي شنيدي ؟ ببين چندروزقادري سكوت كني ؟ اگه نمي تونستي حرف بزني ؟ راستي فاصله به زبون آوردن اين خدايا تا خدايا گفتن بعدت چقدره ؟

توي داشتن اين نعمت هاردپاي چه كسي رومي بيني ؟ كسي غيرازاون كه الان مي پرسي كجاست ؟ مهم تر ازهمه وقتي بااميددعامي كني . اين خودخداست كه پنجره دلتو رو به خودش بازكرده . اين خودخداست كه به ضيافت ديدارش دعوتت كرده .

چقدرواسه شريكت تواين ضيافت آماده اي ؟ چه هديه اي واسه ميزبانت مي بري ؟

يه دل شكسته ؟يه دل بي قرار؟يه دل پاك ؟يه دل پشيمون ؟ يه دنياگلايه ؛ ناشكري ؛ ياسبدسبدتشكرازمحبت هاي نابش ؟

مي بيني من وتوكاري واسه خدانكرديم امابگوكدوم خوشبختي ونعمتي توزندگيمون داريم كه سرچشمه اش از رحمت اون نباشه كه پيش ازهمه اون واسمون ظهورشو نخواسته باشه ؟

چراگاهي دچاراشتباه مي شيم وفكرمي كنيم گواه بودن خدااينه كه هرچي ازش مي خوايم وهمونجور كه طلب كرديم بهمون بده ؟ ياخيلي زوددعامون ومستجاب كنه ؟ يه وقتايي همين ندادن هاش ؛ ديردادن هاش دليل بودن خداست .

اگه خوب هوات وداره كه واست بدپيش نياد . اگه چيزي خواستي كه خداواسه خاطرخودت واست نخواسته ؛ دليل موجهي نمي شه كه بي تامل بگي پس اين خداكجاست ؟

يه وقتايي تودردسرگم شدن ها ؛ همين حس تنهاشدن وتنهاموندن ها ؛ يه ميون بر كوتاه واسه رسيدن به خداست .

اگه بازم دلت شكست ؛اگه يه بغض شيشه اي توخونه گلوت نشست ؛ بدون كه اين دريافت يه دعوتنامه ازسوي خداست ؛واسه شركت توي ضيافت ديداري دوباره . براي ديداري بي واسطه ونزديك باخودخدا . اگرچه به ضيافت باشكوهي دعوت شدي ؛ امانبايست مكان برگزاريش جاي دوري اون سوي ابرهاياتواوج آسموناباشه .

گاهي باشكوه ترين ضيافت هاجايي خيلي نزديك تر ؛ مثلاتوي قلب خودمون برگزارمي شه . خداهمينجاست نه فقط حالابلكه درتمام لحظه هاحتي درتمام ذره هاي كاينات .

بياصداش كنيم اماهرگزازخودمون دورنبينيمش . ازش كمك بخوايم اماشيوه وراه حل كمكش روخودمون واسش تعيين نكنيم وبه خودش واگذاركنيم .

به جاي اصرارواسه اون چه خودمون مي خوايم  ؛ ازش چيزي روبخوايم كه اون برامون مي خواد وبهش اعتمادكنيم .

آخرجمله هاي درخواستمون اضافه كنيم ؛اگه توخداي مهربون كه به همه چي واقف وآگاهي داشتنشوصلاحم مي دوني بهم عطاكن .

اگه نه چيزي كه خودت واسم صلاح مي دوني برام مقدركن .

ويادمون باشه ازكسي كمك خواستيم كه امين تر؛معتقدتر؛قدرتمندتر؛بخشنده تر؛خيرخواه ترازاون ؛ نزديك ترومهربون ترازاون هيچ كجاوجودنداره . اون كه از رو بزرگي اش روي هيچ كدوم ازبنده هاش وزمين نمي ندازه . اون مطمئن ترين كسي است كه هميشه هست وهيچ وقت درخواست كمكمونو رد نمي كنه .

(خداجون ممنونتم . ممنون همه نعمتايي كه بهم دادي وهمه  اونايي كه ندادي چون لياقت داشتنشو نداشتم ..)

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 7:45 قبل از ظهر توسط مریم| |

من و مترسک ها با هم یکی شده ایم

اینجا مانده ایم تا باغبان برگردد

به نگاهشان که بنگری

معنای سیب را خواهی فهمید

ما !!!

من و مترسک ها

انتظار را خوب نقاشی میکشیم

و با لبخند هر چه سیب داریم میفرستیم

تا برسد به دست باغبان .

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط مریم| |

صحبت ازپژمردن يك برگ نيست

فرض كن..

مرگ قناري درقفس هم مرگ نيست!

دركويري سوت وكور

درميان مردمي بااين مصيبتهاصبور

صحبت ازمرگ محبت ؛ مرگ عشق

گفتگوازمرگ انسانيت است ..!!

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 7:39 قبل از ظهر توسط مریم| |

اگه كاري ندارين ؛ حوصله دارين ؛ وقت كردين و البته بعدازكپي برداشتن ازنوشته هام يه نظري ام بدين خوشحال مي شيم . درنظردارم براي كسايي كه نظرميدن به قيدقرعه جوايزي اهداء بشه ....

(دودقيقه بعد) اي بابا چه خبره ؟ همه تون مي تونين نظربدين چراباهم دعوامي كنين ؟!!

راستي شايدتاچندروزديگه يه تغيراتي توي وبلاگم دادم . دوست دارم توي نظرات كم وكاستي هاي وبلاگم و بگيد . دلم مي خوادبگيدوبلاگم چطوريه ؟ منظورم اين نيست كه تعريف كنيد ؛ نه!! دلم مي خوادبگيدوقتي مطالبش ومي خونيدچه احساسي داريد ..

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 7:39 قبل از ظهر توسط مریم| |

آدمي درعالم خاكي نمي آيدبه دست

عالمي ديگرببايدساخت وز نو آدمي ..

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 7:38 قبل از ظهر توسط مریم| |

نگاه كن كه غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايه سياه سركشم

اسيردست آفتاب مي شود

نگاه كن

تمام هستيم خراب مي شود

شراره اي مرابه كام مي كشد

مرابه اوج مي برد

مرابه دام مي كشد

نگاه كن

تمام آسمان من

پرازشهاب مي شود

توآمدي زدورها و دورها

زسرزمين عطرها و نورها

نشانده اي مراكنون به زورقي

زعاجها؛زابرها؛بلورها

مراببربه شهرشعرهاوشورها

به راه پرستاره مي كشانيم

فراترازستاره مي نشانيم

نگاه كن

من ازستاره سوختم

لبالب ازستارگان تب شدم

چوماهيان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چين بركه هاي شب شدم

چه دوربودپيش ازاين زمين ما

به اين كبودغرفه هاي آسمان

كنون به گوش من دوباره مي رسد

صداي تو

صداي بال برفي فرشتگان

نگاه كن كه من كجارسيده ام

به كهكشان ؛ به بيكران ؛ به جاودان !!

نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 7:44 قبل از ظهر توسط مریم| |

خداياوقتي گاهي براثربازيگوشي ازجاده ي زندگي خارج مي شم بادست بخششت يه پس گردني بهم بزن وبگو: برگرد ؛ برگرد تابراي هميشه گم نشدي !!

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 8:1 قبل از ظهر توسط مریم| |

بادبه جستجوي تودفترمن راورق مي زند

خوب به رفت وآمدنفسم نگاه كن

دراين عرق ريزان

اي سنگ بزرگ من

نسيمي مي طلبم

دركجا ؟

مي وزي وبه من نمي رسي

چنانكه كوهي به كوهي!!

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 8:1 قبل از ظهر توسط مریم| |

درنگاه كساني كه پرواز رانمي فهمند ؛ هرچه بيشتراوج بگيري كوچكترمي شوي !!

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 8:0 قبل از ظهر توسط مریم| |

درزمانهای قدیم پادشاهی تخته سنگی رادروسط جاده قراردادوبرای این که عکس العمل مردم راببیندخودش راجایی مخفی کرد.بعضی ازبازرگانان وندیمان ثروتمندپادشاه بی تفاوت ازکنارتخته سنگ می گذشتند.بسیاری هم غرولندمی کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد.حاکم این شهرعجب مردبی عرضه ای است و....باوجوداین هیچ کس تخته سنگ راازوسط راه برنمی داشت. نزدیک غروب ؛یک روستایی که پشتش بارمیوه وسبزیجات بودنزدیک سنگ شد.بارهایش رازمین گذاشت وباهرزحمتی بودتخته سنگ راازوسط جاده برداشت وآن راکناری قرارداد.ناگهان کیسه ای رادیدکه وسط جاده وزیرتخته سنگ قرارداده شده بود.کیسه رابازکردوداخل آن سکه های طلاویک یادداشت پیداکرد.پادشاه درآن یادداشت نوشته بود:هرسدومانعی می تواندیک شانس برای تغییرزندگی انسان باشد !!

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 7:58 قبل از ظهر توسط مریم| |

زندگي يك مبازره است نه براي پيروزي ؛ بلكه براي ادامه زندگي ..

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 7:59 قبل از ظهر توسط مریم| |

هر روز دلتنگ تر از دیروز ، نظاره می کنم طلوع و غروب خورشید را

شاید غروب دل من بار دیگر طلوع یابد

و اگر نیابد

 خود به غروب تن خواهم سپرد !!!

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 7:58 قبل از ظهر توسط مریم| |

احتمال به نيامدنت هست

آدم !

اگربه اعجازصبرمعتادي .

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 7:58 قبل از ظهر توسط مریم| |

 چون آن درخت سوخته ام دركوير عمر

اي كاش ؛

خاكستروجودمراباخويش ؛

مي بردباد

بادبيابانگرد .

اي داد ؛ ديدم كه گردباد

حتي !

خاكستروجودمرا ؛ باخودنمي برد.

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 7:56 قبل از ظهر توسط مریم| |

وبادبرگهاي دفترايام راورق مي زند ؛ مجال خواندن نيست ؛ بايدفقط به بازي اوراق بنگريم ..

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 7:40 قبل از ظهر توسط مریم| |

خدايا _ راهي نمي بينم . آينده پنهان است ؛ امامهم نيست همين كافي است كه توهمه چيزرامي بيني و من تورا ..

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 7:36 قبل از ظهر توسط مریم| |

نه به معناي اتفاقات مي‌انديشم !

نه به راهي كه مي‌روم ..

غافل از اينكه !

كه بودم ؟

كه هستم ؟

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 7:35 قبل از ظهر توسط مریم| |

تولدومرگ اجتناب ناپذيرند ؛ فاصله اين دو را زندگي كنيم !!

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 7:33 قبل از ظهر توسط مریم| |

ساده امازیبا

مصمم امابی خیال

متواضع اماسربلند

مهربان اماجدی

سبزامابی ریا

عاشق اماعاقل !

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 7:33 قبل از ظهر توسط مریم| |

آن كه مدعي زيستن است مي گويد خورده ام ؛ نوشيده ام ؛ خنديده ام ؛ ونيزگاهي گريسته ام ونمي داندكه مردگان هم چنين كرده اند ..

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 7:32 قبل از ظهر توسط مریم| |

پرنده گفت : "چه بويي ؛ چه آفتابي ؛ آه

بهارآمده است

ومن به جستجوي جفت خويش خواهم رفت "

پرنده ازلب ايوان

پرنده مثل پيامي پريدورفت

پرنده كوچك بود

پرنده فكرنمي كرد

پرنده آدمهارانمي شناخت

پرنده روي هوا

وبرفرازچراغهاي خطر

درارتفاع بي خبري مي پريد

ولحظه هاي آ بي را

ديوانه وارتجربه مي كرد

پرنده ؛ آه ؛ فقط يك پرنده بود ..!!

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 7:30 قبل از ظهر توسط مریم| |

عشق رازي است مقدس .

براي كساني كه عاشقند ؛ عشق براي هميشه بي كلام مي ماند ؛ امابراي كساني كه عشق نمي ورزند؛عشق شوخي بي رحمانه اي بيش نيست .

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 7:48 قبل از ظهر توسط مریم| |

از سرنوشت مبهم شوریده گی ام

از اینهمه فاصله ای که میان ما نیست مینویسم

 از تمام تو که خلوص باور اندیشه های منی

که همیشه در میان هجوم لبخند یک ستاره

از هم می پاشی

و در رویای زیبای این یگانگی

به اوج می بری ام

تا انتهای بودن خویش

تا مرز جدایی روح از بدن

تا رسیدن تو

و فنا شدن

میخواهمت ای عظمت آفرینش !!!

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 7:46 قبل از ظهر توسط مریم| |

از نور آموختم ؛

كه سكوت كنم .

و از سكوت ؛

كه پذيرا باشم ..

راه درازي در پيش است !!!

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 7:44 قبل از ظهر توسط مریم| |

دوست داشتن همیشه گفتن نیست.. گاه سکوت است و گاه نگاه...غریبه!!! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم .

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 7:44 قبل از ظهر توسط مریم| |

دشمنم به من گفت : "دشمن خويش رادوست بدار ."من اطاعت كردم وبرخودعاشق شدم .

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 7:43 قبل از ظهر توسط مریم| |

آسمان اشک مريز !!!

دست من پر شده از آب دو چشم ،

صورتم پر شده از آتش خشم ،

ز چه می نالی تو !؟

اشک ها مال من است !!

باد و باران گر چه از توست ،

ولی .....

آه و دلتنگی قبل از باران ،

همگی مال من است .....

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 7:31 قبل از ظهر توسط مریم| |

نا باورانه ..

به نا امیدی هایم

امید میدهم 

ناباورانه.. 

وچه خوب که هنوز

می توان امیدوار بود...؟

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 7:30 قبل از ظهر توسط مریم| |

نمی خوام دربه درپیچ وخم این جاده شم

واسه آتیش همه ؛ یه هیزم آماده شم

یایه موجود کم و خالیِ ؛ پر اِفاده شم

وایستا دنیا ؛ وایستا دنیا !!

من می خوام پیاده شم

همه حرف خوب می زنن

اماکی خوبه این وسط ؟؟؟

بد و خوبش به شما ؛ ماکه رسیدیم ته خط ..

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 7:29 قبل از ظهر توسط مریم| |

کاش چون پائیز بودم .... کاش چون پاییزبودم

کاش چون پائیزخاموش وملال انگیزبودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سردمی شد

ناگهان طوفان اندوه به جانم چنگ می زد

اشک هایم همچوباران

دامنم رارنگ می زد

وه ... چه زیبابوداگرپائیزبودم

وحشی وپرشورورنگ آمیزبودم

شاعری درچشم من می خواند ... شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

درآتش دردی نهانی

نغمه من

همچوآوای نسیم پرشکسته

عطرغم می ریخت بردلهای خسته

پیش رویم : چهره تلخ زمستان جوانی؛

پشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام : منزلگه اندوه ودردوبدگمانی

کاش چون پائیزبودم ... کاش چون پائیزبودم

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 7:29 قبل از ظهر توسط مریم| |

مي گن اين دنياديگه مثل قديمانمي شه !!

دل اين آدمازشته ديگه زيبانمي شه !!

                                        راست مي گن....!!!                    

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 7:28 قبل از ظهر توسط مریم| |


Design By : Night Skin