
زندگی شاید آن لحظه مسدودی است
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و دراین حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست
دل من
که به اندازه ی یک عشق است
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه ی مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند.
تمام دلتنگي ام را بر دامن ابري گره مي زنم
و خيس در رديف غروب
مي نشينم به انتظار تو
خوب مي دانم
سهم من تنها مشتي كلمه است

لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است
مهدی اخوان ثالث
ما رند و خراباتي و ديوانه و مستيم
پوشيده چه گوييم همينيم كه هستيم
چون قسمت ما روز ازل جام بلا بود
پيداست كه تا شام ابد واله و مستيم
هر سو كه دويديم همه سوي تو ديديم
هر جا كه رسيديم سر كوي تو ديديم
روي همه خوبان جهان بهر تماشا
ديديم ولي آينه ي روي تو ديديم
هر قبله كه بگزيد دل از بهر عبادت
آن قبله ي دل را خم ابروي تو ديديم
در ديده ي شهلاي بتان همه عالم
كرديم نظر نرگس جادوي تو ديدم ...
ایستادی توی ساحل و به کف موج های دریا نگاه می کنی ! قطره های بارون آروم آروم به تنت برخورد می کنن وسرمای عمیقی تاعمق وجودت نفوذ می کنه و بدنت می لرزه مثل وقتهایی که تنهایی بهت نفوذ می کنه و حس بدی پیدا می کنی . یه نیرویی می کشدت طرف دریا اما ترس نمی ذاره ! برای یه لحظه دلت می خواد مثل اون بطری خالی نوشابه باشی که روی آب غوطه وره و غرق نمی شه ! اماخوب که نگاش می کنی دلت براش می سوزه ! کافیه یه سنگ ببندی بهش و براش یه لنگر درست کنی ! موج های خشمگین میان و خودشونو می کوبن به ساحل حتی ماهی های کوچیک رو می بینی که که موج پرتاب شون کرده بیرون و دریا پس شون نگرفته! اماتو هنوز اون وسطی! نه عقب میری نه جلو و نه غرق می شی . مدام بدون هیچ نتیجه ای همون جاکه هستی می مونی وتا آخرعمرت بی هدف بالاو پایین میری و آخرشم هیچی! تاحالافکرکردی خیلی ازماهاهم همینطوری مثل این بطری خالی تو این دریای زندگی غوطه ور و بی هدف شب و روز رو می گذرونیم ونه می رسیم ونه دل می کنیم ؟ قصه زندگی چندتامون همینه و اسمشو گذاشتیم سرنوشت ؟
کاش می شد برسی به ساحل! کاش تو هم می شدی نامه بر و امید یه آدم! آدمی که دلش می خواد تو برسی به ساحل! کاش لنگرخواب و نخوت رو باز میکردی وخودتو می سپردی به دست مو جهای عاشق ! هرچندکه ممکنه مثل ماهی های کوچولو رو سنگ ها جون بدی و یا مثل گوش فیل هاو صدف ها خرد بشی اماحتی اگرتبدیل بشی به شن ؛ احساس بهتری از غوطه ور موندن تا ابد داری ! حاضری این لنگر رو باز کنی ؟

زندگی مثل یک بوم نقاشی است که در آن ازپاک کن خبری نیست !
بنابراین آن چه در موردخودمان و دیگران انجام می دهیم هیچ وقت از یاد نمی رود پس چه بهتر که عطری بهشتی از خود به جا بگذاریم .
كوتاهترين راه عشق ورزيدن نگاهي است خالص وبي ريا توام باعشق.
كوتاهترين راه براي رسيدن به آرزوها واقع بين بودن است .
كوتاهترين راه براي داشتن يك ارتباط سالم داشتن فكرو انديشه سالم و قلب پاك است .
نامه هايم رابراي پاره كردن نوشته ام
مي تواني بسوزي شان
حرف هايم را بي دليل گفته ام
مي تواني فراموششان كني
ولي عشقم را از صميم قلب بخشيده ام
نمي تواني دوستم نداشته باشي !!!
بگذار رها باشد موهایم در باد
بگذار رها باشد چشمانم در اشک
بگذار رها باشد قلبم در عشق
مرا دیگر هراسی نیست
بگذار رها باشد
تمام هستی ام در باد...
در بیانی تنگ
خدا را جا گذاشته ایم
بگذریم از دستی که بر فراز آسمان ها می چرخد
و خانه ای که اجاقش کور است
نگهبان این دستها فرشته ایست
که خوابش برد
و من که برخوردم به هفت خان خودم
خط افتاده روی سجاده
میان این همه دستهای خشک--
بلد نبودم
طواف خواب های ندیده ام را
در این آشفته بازار
خوابم برد
پشت دری که خدایش ایستاده...
تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم
سهم كمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من
عالمي نيست
ازديدگاه ديگران درباره خويش مي ترسيدم ،اماسرانجام آموختم كه ديگران به هرشكلي باشندمرااز ديدگاه خاص خود مي نگرند.
براي عشق ورزيدن به تو ستاره اي خواهم دزديد
و آن را به تو هديه خواهم کرد
براي عشق ورزيدن به تو و فقط براي در کنار تو بودن
درياها را پشت سر خواهم گذاشت
براي عشق ورزيدن به تو همراه با آتش
به باران خواهم پيوست
براي عشق ورزيدن به تو
تمام زندگيم را خواهم داد ........
همين که احساس هايمان
پا به پاي هم رد پا به جا مي گذارد
کافيست...
عشق را به جايي خواهم کشانيد
که تصور حضورت
از بودنت دلچسبتر شود!
بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا ، که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم : حذر از عشق !؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !


