دلخوش یک رویا
شعرهای خاکستری
شب ها ،که سکوت است و سکوت است و سیاهی آوای تو می خواندم از لایتناهی آوای تو می آردم از شوق به پرواز شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی امواج نوای تو ، به من می رسد از دور دریایی و من تشنه مهر تو ، چو ماهی وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان خوش می دهد از گرمی این شوق ، گواهی دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سر خوشم از لذت این چشم براهی ای عشق ، تو را دارم و دارای جهانم همواره تویی ، هر چه تو گویی و تو خواهی قطره قطره پاک خواهد شد همنشینِ خاک خواهد شد روزگاری در همه محفل ها برایش سینه ها چاک خواهد شد هر کس یادی از او بشنود نم نمک مستِ میِ تاک خواهد شد از بیمِ دردِ فراقش روزگار عجینِ بارانِ نمناک خواهد شد کسی کو زیادش آسان برفت باقی عمرش به لاک خواهد شد زمانه الباقی به کارش می کشد نخورده می عشق هلاک خواهد شد مجالي نيست، نازنين زندگي را فرياد کن! تپش پرحرارت قلب را مجالي نيست سرخي خون را فرياد کن! فرصتي نيست، نازنين زندگي را تصوير کن! فوران اشک شوق را فرصتي نيست آبي عشق را تصوير کن! که تنها نگاه روشناي نيلي صبح سپيد براي من کافيست گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم نه لبخندمی زنیم نه شکایت می کنیم فقط احمقانه سکوت می کنیم ..... سكوت !!! نيمكت كهنه باغ خاطرات دورش را در اولين بارش زمستاني از ذهن پاك كرده است خاطره شعرهايي را كه هرگز نسروده بودم خاطره آوازهايي را كه هرگز نخوانده بودي گفتند ستاره ها را نمی توان چید... آنان که باور کردند حتی دستی برای چیدن ستاره ها دراز نکردند... اما... اما باور کن... که من به سوی دورترین ستاره ها دست یافتم و با این که دستانم تهی ماند... چشمانم لبریز ستاره شد...... کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم درون سینه ی پر جوش خویش اما کسی حال من تنها نمی پرسد و من چون تک درخت زرد پاییزم که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند دیشب غزلی سـرود ، عاشق شده بود با دست و دلی کبود ، عاشق شده بود افتــــاد و شکســت ، زیر باران پوســید آدم که نکشـته بود ، عاشـق شـده بود !! این که تقصیر تو نیست من ترا تجربه کردم ای خوب گرد ایام مرا هم پوشاند و پس از دوره ی کوتاه ندیدن هایت در خیال تو ز من هیچ نماند این که تقصیر تو نیست لحظه ها فاصله می اندازند لحظه ها می بلعند رفته ها را در خویش لحظه ها می دزدند مهرها را از دل و تو آیا دیدی جای پای تو بماند یک عمر روی شن های نمور ساحل؟ گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را چشم تو زینت تاریکی نیست پلکها را بتکان ، کفش به پا کن و بیا و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب ، اندام تورا ، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند. پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تر کوه دماوند غرورم یک عمر پریشانی دلبسته به مویی است تها سر مویی ز سر موی تو دورم ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش تو قاف قرار من و من عین عبورم بگذار به بالای بلند تو ببالم کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم ای وای براسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد صیاد رفته باشد امشب صدای تیشه از بیستون نیامد شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد عشق فراموش كردن خود در وجود كسي است كه هميشه و درهمه حال مارابه ياددارد .. ترانه اي كه گذاشتم روي وبلاگ از نظرخودم واقعا قشنگه اميدوارم كه بهش گوش بدي البته اگه اومدي ، كه بعيد ميدونم !!! "یادت هست برات نوشتم " در خاطرت...به سختی یاد مرا نگهدار خوب من! تا نیفتم از چشمانت، و.... له نشوم زیر پاهائی که، روزی عبور خواهند کرد از بلوغ سرخ این عشق تکراری .... من تنها از همان روز می ترسم !!! باوركن من ِ تنها ،* تنها از همان روز مي ترسم ... * *** دلم به وسعت چشمهایت تنگ است ولی خطوط فاصله چقدرپررنگ است تمام غصه من بی کسی و تنهایی است ولی امیدرسیدن چقدرکمرنگ است . امشب حسابي دلم گرفته بود .... مثل هميشه رفتم سراغ همدم تنهايي وشبهاي دلتنگيم (حافظ) يكي از اشعارش كه خيلي دوست دارم اومد : ديدار شد ميسر و بوس و كنارهم ازبخت شكردارم و از روزگارهم زاهدبروكه طالع اگرطالع منست جامم بدست باشد و زلف نگارهم گاهي اوقات اشعار حافظ خيلي آرومم مي كنه مثل امشب . " چندروز پيش داشتم وسايلم رو مرتب مي كردم كه بين نوشته هام يك متن پيداكردم كه منو به روزهاي خوبي برد .. روزهاي خوبي كه بابدي تموم شد . یه روز مونا این متن رو داد تابراش بذارم توی وبلاگ . خیلی حرفا دارم .. یعنی خیلی حرفا توی دلم مونده .. ولی اینجاجاش نیست . فقط اميدوارم يه روزي بشناسيم ، درست بشناسيم وتازه اون موقع است كه مي فهمي اشتباه كردي . موناجان آدرس اين وبلاگ روداري پس اگه اومدي و اين متن روخوندي اينو بدون كه هنوز باوجود حرفايي كه بينمون ردوبدل شد به يادتم و غير ممكنه كه برات دعانكنم . مريم مثل توكينه اي نيست و همه حرفاومتلكات يادش رفته جز خوبي هايي كه بهش كردي ...... " *** تقدیم به آنکه آسمان مهرش درآسمان دلم هرگزطلوع نخواهدکرد.امشب تمام ستاره های آسمان گریه می کنند؛امشب تمام مرغان آسمان اشک می ریزند؛امشب اشکی ازچشمی می ریزد؛امشب قلبی می شکندوصدای شکسته شدن قلبم راشنیدم.فکرمی کنم اولین کسی باشم که صدای شکسته شدن قلبم راباگوشهای خودم شنیدم .نمی دانم خدایی هست ؟ اگرهست چه خدایی ؛ ازاین همه خاموشی قلبم می گیردودوست دارم فریادبکشم . آخرباکه بگویم .درداین قلب شکسته راآخرباکه بگویم که قلب من عاشق قلبی است که باسنگ فرقی ندارد.قلب من عاشق قلبی است که اصلا قلب نیست .دلم می خواهدآنقدرفریادبکشم که صدای فریادم قلب خدارابه لرزه بیندازد.دلم می خواهدفریادبزنم ودیوانه واربه خدابگویم که آخرتوای خدای خوب من! چگونه می توانی این همه ناعدالتی راببینی وبه صدادرنیایی .دیگر نه اینکه می گویند توبخشنده ای پس اگرگناهی مرتکب شدم به درگاهت به بزرگواری خودت مراببخش واین همه مراعذاب مده مگرنه اینکه می گویندتورحیمی پس چرابه من رحم نمی کنی پس رحمتت کجاست خدایامن رنجهارابه امیداوتحمل می کنم خدایامن خیلی سختی کشیدم من خیلی هم رنج کشیدم به امیدآنکه درهای رحمتت رابه سوی من بازکنی. من که دراول جوانی چنان درزیربارمشکلات مانده ام که دیگرقدرت دوست داشتن ازمن سلب شده خدایابه اوبگوکه باتمام بدیهایش دوستش دارم .آری بازهم توراباتمام بدیهایت می خواهم گرچه توخیلی عذابم دادی توهمیشه درمقابل چشمان اندوهگین وغم زده من غرق درشادی بودی .خوش باش که شادی ات رامی خواهم..خوش باش تاهمیشه خوش ببینمت . محبوبم توراه زندگیت راانتخاب کن آرزو دارم که همیشه تووخوشبختی رادرکنارهم ببینم .آه زندگی بامن حرفهایی می زند.حرفهایی که فقط بارسیاهی رابرروی قلبم می آورد.توهمیشه باخود می اندیشی که شب وروز نفرینم راتوشه راهت می کنم اماافسوس تونمی دانی که جزخوشبختی چیزی نمی خواهم افسوس تونمی دانی هیچگاه نه بدی توراخواسته ام نه بدیت راگفته ام وقتی باخودمی اندیشم که توباچه خیال ومن باچه خیال خنده ام می گیرد.خنده ای که ازگریه غم انگیزتراست . آری محبوبم من روزهای سخت راپشت سرگذاشتم اماافسوس که چشمان من همیشه پشت این پنجره های سردویخ زده منتظرچشمان توبوده است آنقدربی محبت نباش دراین دنیای پرازهیاهو چشمان من فقط چشمان تورا می خواهد. دستهای توهمیشه دردستان من بود.آنقدرصبرمی کنم تاراهت راانتخاب کنی! برو وراه زندگیت رادریاب آنگاه من راهم راازتوبازمی یابم. ای کاش آن قلب سنگت که درون سینه ات یخ بسته است ذره ای ازقلب من خبرداشت فکرمی کردکه من چقدربا تویک رنگ وصادق بودم ومن می بوسم قلب سنگی توراکه صادق بودی وپرشهامت نخواستی ونمی خواهی به دروغ بامن باشی اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من دل من داند و من دانم و دل داند و من چه گريزت ز من ؟ چه شتابيست به راه ؟ به چه خواهي بردن در شبي اين همه تاريك پناه ؟ مرمرين پلهء آن غرفه عاج اي دريغاكه زمابس دور است لحظه هارادرياب چشم فردا كور است نه چراغيست كه در آن پايان هر چه از دور نمايان است شايدآن نقطه نوراني چشم گرگان بيابانست مِي فرومانده به جام سربه سجاده نهان تاكي او در اينجاست نهان مي درخشد در مي گر بهم آويزيم مادوسرگشته تنها؛چون موج به پناهي كه تومي جوئي ؛ خواهيم رسيد اندر آن لحظه جادوئي اوج درد تاريكيست درد خواستن رفتن وبيهوده خود را كاستن تو به من خندیدی قلب من باز گریست قلب من باز ترک خورد و شکست باز هنگام سفر کردن بود و من از چشمانت می خواندم که به آسانی از این خانه گذر خواهی کرد و از این شهر سفر خواهی کرد و نمی فهمی که بی تو این باغ پر از پاییز است ...





| Design By : Night Skin |


