دلخوش یک رویا
شعرهای خاکستری
هنوز تمام پنجره ها را به نام تو باز می کنم هنوز باران را تلنگر انگشت های تو می دانم بر ذهن مه گرفته ام هنوز خش خش برگ ها را به پای قدم های تو می نویسم ! هنوز باد که خودش را به در می کوبد از جا می پرم : آمدم ! آمدم ! و تمام درها ، به هوای تو باز می شوند ! رفت و هرچه پنجره رو به نور بود بست رفت و هرچه داشت يعني آن دل شكسته را توي كيسه زباله ريخت پشت در گذاشت صبح روز بعد رفتگر لاي خاكروبه ها يك دل شكسته ديد ناگهان توي سينه اش پرنده اي تپيد چيزي از كنار چشمهاي خسته اش قطره قطره بي صدا چكيد رفتگر براي كفتر دلش آب و دانه برد رفت و آن تكه هاي دل شكسته را به خانه برد سالهاست توي اين محله با طلوع آفتاب پشت هر دري يك گل شقايق است چون كه مرد رفتگر سالهاست عاشق است ... زیر گنبد کبود
جز من و خدا
کسی نبود
روزگار روبه راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا مستجاب کرد
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...
عرفان نظر آهاری
| Design By : Night Skin |


